تبليغاتX
هنر آبی
 
آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است .
 

در شاهنامه و داستان رستم و سهراب می خوانیم:

یکی داستان است پرآب چشم

دل نازک از رستم آید به خشم...

این حس نوستالژیک چنان از فردوسی در دل آدمی رخنه می کند که گویی سهراب را در پیش چشمانت می بینی.در اواخر داستان چنان آب چشمی از ما می گیرد که قویترین درامهای دنیا در مقابش نمی توانند عرض اندام کنند.در داستان زال و رودابه آنجا که رودابه بر بالای قلعه گیسوان خود را می افشاند تا زال آن را چون کمندی بگیرد و به نزدش برود صحنه ای پر احساس را رقم می زند.آنجا که در توصیفی می گوید:در حجره بستندو گم شد کلید...چه نجابتی در شعر فردوسی موج می زند!فردوسی مظهر نجابت است.مظهر زیبایی و شکوه و عظمت مظهر عشق .عشق به انسان!

واما امروز سالروز تیر انداختن آرش کمانگیر است.آرش سخت کمان آریایی!اینکه از شاهنامه نوشتم و فردوسی می خواستم به این نکته ظریف برسم که در شاهنامه نامی از آرش نیامده است.آیا فردوسی به عمد نام آرش را نیاورده است؟می گویند چنین است و علت آن است که رقیبی برای رستم نباشد.چرا که آرش باید قهرمان باقی بماند.قهرمانی که با رشادت خود مرز ایران و توران را مشخص کند و جان شیرین بر سر این کار نهد.

 

پیوست 1:

 

شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند...

                                                                   سیاوش کسرایی

 

پیوست 2:

نقاشی های زیبای بچه های ققنوس را از داستانهای شاهنامه می توانید در اینجا  ببینید.درود بر این کودکان بزرگ!

 

خارج از دستور:

به قول سهراب سپهری : هنوز در سفرم...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

وقتی یک مهمان عزیز به خانه شما می آید, کسی که از بودن با او لذت می برید و حرفها ی زیادی دارید که باهم بزنید ترجیح می دهید کدام موسیقی را بشنوید؟به تاثیر شگفت انگیز کارهای شوپن می اندیشم.اینکه چه جور موسیقی را در چه زمانی گوش بدهیم بحثی است تامل برانگیز و تاثیرا ت عاطفی هر نوع موسیقی منحصر به فرد است.اما وقتی خسته و کوفته از کار روزانه کنار یک دوست یکدل و یک رنگ می نشینی و گپی و گفتمانی و فنجان قهوه ای مطمئن باشید که آهنگی زیباتر از کارهای شوپن نمی توانید بشنوید.گویی پنجه هایش قلب شما را نوازش می کند!شوپن را شاعر بزرگ پیانو لقب داده اند و حق هم همین است.تاثیری که شوپن در این لحظات بر ما می گذارد را بایستی خودتان تجربه کنید.در موسیقی شوپن فقط نوای پیانو می شنوید.آنچنانکه گویی کلاویه ها شعری را برای ما زمزمه می کنند.عادت ندارم در هنر آبی آهنگی برای دانلود بگذارم.خودتان فردریک شوپن و آهنگهایش را اگر دلتان خواست در دنیای وب جستجو کنید.

 

خارج از دستور:

 

به این پژواک صدا گوش کنید:

 

 غم دل با تو گویم ، غار
 بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
 صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟آری نیست؟آری نیست؟.....

                                                                     اخوان ثالث

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

شب بود.پسربچه سوار بر یک دوچرخه وسط کوچه توقف کرده بود.پنج سالی داشت.توی تاریکی کوچه به زحمت می شد او را دید.در نور چراغ اتومبیل بهتر توانستم او را ببینم.یک بسته ماکارونی توی دستش بود که لابد برای مادرش خریده بود.توقف کردم.به او گفتم:عموجان !شب است .وسط کوچه که می ایستی ممکن است اتومبیلها تو را نبینندو خدای نکرده تصادف کنی.همیشه از کنار کوچه حرکت کن.پسر سرش را به نشانه قبولی تکان داد.کنار  خانه مان ایستادم که در را باز کنم و اتومبیل را به داخل ببرم.با دیدن صحنه ای در انتهای کوچه بهت زده شدم.پسر سوار بر دوچرخه از کنار اتومبیلی که در کوچه پار ک شده بود در فاصله بین اتومبیل و دیوار با چنان زحمت و مشقتی عبور می کرد که مبادا بر خلاف حرف غریبه ای که در کوچه به او پند داده بود عمل کند.خدای من!این همه معصومیت؟!آیا زیباتر از این صحنه چیزی می تواند باشد؟بی هیچ حرفی فقط به همسرم اشاره کردم که او را بببین. ای کاش یک بار دیگر او را می دیدم ودست این مرد کوچک را از صمیم قلب می فشردم.

 

پیوست :

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ...اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ...كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ...مي توان از نگاهش خواند ...اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ...و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم...

 

خارج از دستور:

به خانه آمدم

جهان را در آتش کبریت تو

خاموش کردم.

از انتهای چهره تو

رانده شدم.

ماه پاره پاره در آسمان

از خانه ما می گریخت.

                                             احمدرضا احمدی

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

بورخس در مقدمه باغ گذرگاههای هزار پیچ مهمترین علایقش را چنین بیان می کند:

"جمع آوری نسخ خطی و ساعتهای شنی بو کشیدن قهوه قدم زدن در خیابانهای بو ئنوس آیرس و نشستن بر درگاه خانه ها و تماشای عبور و مرور مردمی که می گذرند."

کدامیک از علایق بورخس با روزگار ما مطابقت می کند؟

به جای نسخه های خطی کتابها و مقالات الکترونیکی  و بجای ساعتهای شنی تایمر های دیجیتال  بجای بوی قهوه بوی دود و روغن سوخته!

این آخری دیگر از همه جالبتر است!نشستن بر درگاه خانه ها!درگاه خانه هایی که یک ماشین پر دود  درست از کنارت به سرعت می گذرد و دود اگزوزش را در حلقت می فرستد یا درگاه خانه هایی که به پیاده رو باز می شود و باید در پیاده رو بنشینی تا رفت و آمد مردم از روی دست و پای تو انجام شود؟!مطمئنا در بوئنوس آیرس عرض پیاده رو ها حداقل نصف یا یک سوم عرض پیاده رو ها بوده است.در غیر اینصورت جناب بورخس چنین آرزویی به دل را ه نمی داد.از طرفی گمان می کنم پیاده رو های شهرش از نظر جنس زمین یکنواخت بوده باشد.مسلما جایی خاکی و جایی دارای چند لایه آسفالت به ضخامت بیست سانتیمتر و جایی موزائیک نبوده و یا حداقل هر مغازه داری صرفا جلوی در مغازه اش را آسفالت نکرده است.از طرفی همینطور که در پیاده رو می نشسته یک موتور سیکلت سوار وقیح از پیاده رو عبور نمی کرده و دود کثیف موتور سیکلت و صدای ناهنجار آن را به او هدیه نمی کرده است.در فضای شهری پیاده راه از مهمترین عناصر تشکیل دهنده شکل شهر است.اما اینکه تا جه حد فرهنگ استفاده از پیاده را ه در قاموس ما جای دارد خود قابل تامل است.

 

پیوست:

از فضای شهری گفتم.این شعر ویسواوا شیمبورسکا از کتاب "آدمها روی پل" بی مناسبت نیست:

هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباترست،
چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،
گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
که آن دو می توانسته اند از سال ها پیش

در آنها
از کنار هم گذشته باشند چیست؟....

 

خارج از دستور ۱:

جای دوست بسیار عزیزم"طاهر" سبز که اخیرا خود را به شهر pert  در استرالیا پرت (part  ) کرده و امیدوارم شاهد بروز شدن وبلاگش سونات از آنسوی کره خاکی باشیم.درود بر طاهر عزیز وبه یاد روزهای خوشی که با او گذراندم.

 

خارج از دستور۲:

یک فیلم زیبا و برگزیده که پیشنهاد می کنم حتما ببینید."روز هشتم " حکایت انسان امروز است.بشر غرق شده در مدرنیته که چشمانش را بر روی بسیاری از چیزها بسته است.

 

                  

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

1

  امشب بر سر شانه های تو خواهم گریست ,از سر عشق...

شاید آن کسی را که با او خندیده ای روزی فراموش کنی.اما آن کس را که با او گریسته ای هر گز فراموش نخواهی کرد.

اینها از نویسنده ای لبنانی بود که نامش را فراموش کرده ام.دوستانی را که با آنها گریسته ام همچون فیلمی بر پرده سینما از ذهن می گذرانم.به تعداد انگشتان دست هم نمی شوند.اما همگی ماندگارند و دوست داشتنی.

تا به حال شده درست در زمانی که سیل غمها به سویت هجوم آورده اندپیامی دلنشین یا صدایی گرم از سوی یک دوست دلت را نوازش دهد؟این درست همان است که در ذهن می ماند.

2        

این رند عالم سوز اصفهان چه هوا خواهانی دارد و چه نذر و نیازهایی که برایش نمی کنند.صمصام را می گویم.جمعه با همسرم از کنار آرامگاهش می گذشتیم.چشممان به جمعیتی افتاد که در حال خوردن آش و خواندن دعا بودند.حکایاتی که از زنده یاد صمصام تعریف می کنند شنیدنی است .با آن اسب یا یابوی معروفش در اصفهان شهره بوده است.اصولا  اصفهان از این گونه معاریف بسیار دارد.اگر بخواهم نام ببرم سطرها باید بنویسم.

3        

مستند جالبی از شبکه 4 سیما پخش شد به نام طلای سیاه!منظوراز طلای سیاه قهوه بود.از کار و تلاش بی مزد و پرزحمت کارگران اتیوپی و سایر کشورهای افریقایی در کشت قهوه می گفت.مزد کمی که این کارگران نگونبخت در قبال کار طاقت فرسای کشت و بسته بندی قهوه دریافت می کردند متاثر کننده بود. پولی که بابت خوردن یک فنجان قهوه در یک کافی شاپ از مشتری می گیرند از حقوق ماهیانه یک کارگر افریقایی برای کشت و بسته بندی قهوه بیشتر است.این واقعیت دردناکی است.

جالب این بود که کارخانجات قهوه سازی بزرگ دنیا حاضر به مصاحبه در این فیلم نشده بودند.قدر این قهوه ای را که می خوریم بیشتر بدانیم.در یک جمله اینکه باید نسبت به قهوه احساس داشته باشی!

  

این را خولیو کورتاسار نویسنده آرژانتینی گفته که:

فنجان قهوه که از دهانی به دهان دیگر می رود می چرخد و انسان می تواند در آن آثار بر جای مانده از خویشتن فردی را ببیندکه ساعتی پیش در کافه بوده است و به خویشتن شخصی بیندیشد که ساعتی بعد به کافه خواهد آمد.این همه در فاصله میان آتش زدن و دود کردن دو سیگار اتفاق می افتد!

 

پی نوشت:

سالاد روسی همان آش شله قلمکار خودمان است که همه چیز در آن پیدا می شود و این اصطلاح را از زوربای یونانی به ترجمه قاضی وام گرفته ام.این پست و پست قبلی هردو نوعی سالاد روسی بودند.

 

خارج از دستور:

 

برداشت آسمان را
 چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
 لاجرعه سر کشید
آنگاه
 خورشید در تمام وجودش طلوع کرد

            

                                            ه.ا.سایه

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

فیلم به همین سادگی را دیروز به اتفاق همسر و مادر همسرم در حالی که یک فنجان چای ترش فرعونی می نوشیدم با حضور کارگردانش در سینما سپاهان دیدم.البته در زمان فراعنه مسلما سینما نبوده است.اما اگر می بود لابد فرعون هنگام نوشیدن چای ترش می نشست و با آسیه خانم فیلم هم تماشا می کرد.به همین سادگی فیلمی است کاملا ضد قصه و کمی ترش!اما ظرائف زیادی دارد.فیلم را دوست داشتم.اما حس می کنم که اگر زن بودم این فیلم را بیشتر می پسندیدم.

همشهری کین من کاغذ کاربن نظر لطفی داشته به بنده در اعترافات وبلاگیش که از او سپاسگزارم.زبان شیرینی دارد.عکسهای وبلاگش هم دیدنی است.

چه باد و طوفان غریبی این چند روز در اصفهان می وزد! باد ما را خواهد برد؟!

شنیدم که آب زاینده رود را هم تا یک ماه دیگر می بندند.چه می شود کرد؟خشکسالی است و به قول سعدی:

چنان خشکسالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق!

برنامه دو قدم مانده به صبح صالح علای جان را که از شبکه 4 پخش می شود دوست دارم.مخصوصا بحث ترجمه شعر را که چند شب پیش به آن پرداخته بود.یادم به این جمله صالح علا افتاد که یکبار نوشته بود:بهترین شغل دنیا لحاف دوزی است.چون هر وقت خواستی همانجا روی لحافت می گیری تخت می خوابی!این دقیقا حسی بود که من در کودکی داشتم.هر موقع از کنار مغازه لحاف دوزی می گذشتم هوس استراحت به کله ام می زد.البته این روزها خیلی به ندرت لحاف دوز می بینم.

این بار مطالبم درهم و برهم بود.به قول اصفهانیها:دم پسا!!!امیدوارم نگویید که چرا یکی از شرق گفتی و یکی از غرب!

 

خارج از دستور:

...

گفتم درون چشم تو دیگر؟...

گفت:

 دیگر نشان زباده مستی دهنده نیست

اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست!

                                                                

                                                                   حمید مصدق  

 

  نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

یادش بخیر.فیلم دزد دوچرخه به کارگردانی ویتوریو دسیکا را سالها قبل در سینما دیدم.با آنکه در آن زمان کودکی بیش نبودم اما این فیلم را بسیار دوست داشتم و تاثیر عجیبی در من گذاشت.بطور کلی سینمای ایتالیا را دوست دارم و کارهای دو کارگردان مطرح این سینما یعنی دسیکا و تورناتوره را بسیار می پسندم.بویژه دزددوچرخه وسینما پارادیزو که هردو شاهکارند.

 

دزد دوچرخه

 

و از طرفی بایسیکل ران ساخته مخملباف.کلاس اول دبیرستان بودم که دیدم میدان جلفا را آراسته اند با کلی زلم زیمبو و شعارهای افغانی!بهت زده شدم.برایم جالب بود.ایستادم و تماشا کردم.شاید خیلی ها ندانند که این فیلم در میدان جلفا تصویر برداری شد.یکی از خاطرات خوش زندگیم تماشای صحنه هایی زنده از فیلمبرداری بایسیکل ران بود که هنوز از این خاطره با لذت یاد می کنم.

و اما غرض از این مقدمه چینی ها اینکه همسرم فعال محیط زیست است.چندی بود که به اصرار از من می خواست دوچرخه سوار شوم.می گفتم :ای بابا!ما را چه به دوچرخه!سالهاست رکاب نزده ام.دوچرخه های قبلیم را هم فرو خته ام.می گفت اشتباه می کنی.رانندگی اتومبیل کاری پرتنش است.اعصاب پولادین می خواهد.آرامش خاطر می خواهد.چه لذتی دارد حرص خوردن و پشت فرمان گاز دادن؟!از دست خلافهای رانندگی دیگران عصبانی شدن سود که ندارد هیچ تازه تمامش ضرراست.از طرفی فکر آلودگی هوا را نمی کنی؟دود اگزوزت هوا را آلوده می کند واز این حرفها.یک لحظه جوگیر شدم و خودم را بجای آنتونیو ریچی در فیلم دزد دوچرخه احساس کردم که به کمک همسرش ماریا دوچرخه اش را از گرو در آورد تا برای چسباندن آگهی به دیوار و امرار معاش استفاده کند.خوب حالا همسر من هم می خواهد اعصاب مرا نجات دهد و از طرفی زمین را از آلودگی!چه عیبی دارد؟!خلاصه پس از کلی تفکر و اندیشه و تبادل نظر با همسر فعال محیط زیستم در باب مسائل زیست محیطی یک دوچرخه خریدم به 170000 تومان ناقابل! وچنان شدکه حال پاره ای ازاوقاتم در خارج از منزل با آن می گذرد و بجای اتومبیل برای انجام کارهایم از آن استفاده می کنم.گهگاه هم که از آلودگی زندگی ماشینی و دنیای پر از دود و پلیدی بعضی از آدمها به آستانه عصبانیت می رسم پای بر این مرکب شیرین می فشارم ودر حاشیه زاینده رود به رکاب زدن می پردازم و لختی نامرادی های دنیا را به فراموشی می سپارم. ای کاش لذت آن را زودتر درک کرده بودم.لذت پای فشردن بر رکاب .لذت یک نفس راحت کشیدن در فضای باغشهری چون اصفهان.گویی زمین زیر پایت می غلتد و غل می خورد.لذت چشیدن یک آرامش تازه !لذت عدم برخورد و اصطکاک با برخی از رانندگان بی توجه و پر مدعا!

در همینجا سپاس ویژه دارم از همسر عزیزم نرگس که این راه زیست محیطی را به من نمایاند.

 

خارج از دستور:

این جمله از پروست  را در وبلاگ مژگان  دیدم.خواندنی است و تاثیرگذار:

 

زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگاه می دارد.هیچ چیزی دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها وثبات خاطره نیست.

                                                                        

                                                                           مارسل پروست

  نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

ون گوک می گوید :

ون گوک می گوید :برای من سخت است که به تو بفهمانم برای اینکه بتوانی چیزی بنویسی لازم نیست حتما درس بخوانی!

چرا بعضی از ما آدمها تحصیلات آکادمیک در یک رشته خاص را لازمه نوشتن یاتحلیل در آن زمینه می دانیم؟چند مترجم خوب می شناسید که رشته زبان خوانده اند؟چند منتقد سینمایی می شناسید که در رشته سینما تحصیل کرده اند؟چند تحلیلگر سیاسی می شناسید که در رشته علوم سیاسی یا روابط بین الملل تحصیل کرده اند؟تحصیلات آکادمیک تا چه حد می تواند حس انسانها رادر نوشتن تقویت کند؟آیا صرف داشتن اطلاعات آکادمیک در یک رشته خاص می تواند دلیل بر توانایی نویسنده مطلب در نگارش مطالب قوی باشد؟حال نوشتن هیچ .یک پله می آییم پایینتر و به نقد و اظهار نظر می رسیم.آیااظهار نظر و نقد در باب یک موضوع مستلزم طی تحصیلات آکادمیک در آن موضوع است یا مطالعات و جستجوهای شخصی می تواند این توانایی را در  آدمی ایجاد کند ؟و اما چرا اینها را نوشتم؟!برمی گردد به قضیه ای که دیروز برایم اتفاق افتاد.

دیروز از کنار در عمارت چهل ستون می گذشتم.مردی که راننده تاکسی یا مسافر کش شخصی بود جلو آمد و از من پرسید :ماشین می خواهی؟گفتم :نه.ماشین می خواهم چکار؟از لهجه ام فهمید که مسافر نیستم.گفت:آهان!فکر کردم مسافری.من راننده هستم و مسافر ها را با خود به دیدن نقاط تاریخی شهر می برم و برایشان در باره همه بناهای تاریخی شهر توضیح می دهم.پرسیدم:از کجا بلدی؟به من گفت که تا کنار اتومبیلش بروم.در صندوق عقب را باز کرد.صحنه جالبی دیدم.صندوق عقب مملو از کتابهای تاریخی بود.گفت :همه اینها را خوانده ام و در آنها یادداشت نوشته ام.پرسیدم:تحصیلاتتان چیست؟گفت دیپلم ردی !باور کنید نوع کتابهایی که انتخاب کرده بود معلوم بود که توسط یک کارشناس خبره تاریخ و بویژه تاریخ اصفهان به او معرفی شده است.منابع بسیار غنی و معتبر بود.گفتم:می توانم  یادداشتهایتان را ببینم؟گفت البته!نیم نگاهی به یادداشتهایی که با خطی کج و معوج نوشته یود انداختم.می توانم به جد بگویم که همانند یک تحلیلگر تاریخ مطالب را نوشته بود.سیر تحول تاریخی مطالب و نظمی که در نگارش آنها بود مرا متعجب کرد.بر او درود فرستادم.گفتم خوشا به احوال مسافرینی که با شما به گردش در شهر می پردازند.

بنابر ابن تحصیلات موثر است.اما کافی نیست.همت و عزم و توانایی در تحلیل مطالب و علاقه حرف اول را می زند.

 

خارج از دستور:

گاه آرزو می کنم زورقی باشم برای تو.تا بدانجا برمت که می خواهی!...

                                                                                              بیکل

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای روزگاری گفته است که هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد!آخر این چه حرفی است؟معلوم نیست کسی که این را گفته از سر سیری حرف می زده یا فقط می خواسته همینجوری یک چیزی گفته باشد!بزرگی گفته بود که آخر با وجود این همه کتابهای خوب جورواجور که اگر بخواهیم یک هزارم آنها را هم بخوانیم شاید عمرمان کفاف ندهد چه لزومی دارد انسان وقتش را صرف یک کتاب بی سرو ته کند؟حالا چون اسمش کتاب است ارزش یک بار خواندن را دارد؟!وقتی این حرف را به یک کودک یا نوجوان بزنند لابد باورش می شود و راه می افتد هرچه کتاب به دستش می رسد می خواند.چطور شده یک نفر یک روزی یک حرفی زده!به نظر من این جمله را باید به این صورت اصلاح کرد:

هر کتابی را نباید خواند .بعضی از کتابها حتی ارزش یک بار خواندن را هم ندارند!اما بعضی کتابها ارزش چند بار خواندن را دارند.

و اما جهت ادای دین به  پیامهای محبت آمیز دوستانی که همواره از معرفی کتاب در این وبلاگ استقبال کرده اند امروز کتابی را معرفی می کنم که پیشاپیش می دانم بسیاری آن را خوانده اند.اما حتی اگر یک صدم خوانندگان این وبلاگ هم آن را نخوانده باشند ارزش معرفی را دارد.کوری اثر ژوزه ساراماگو با ترجمه مهدی غبرایی.

البته دو ترجمه دیگر از آن در بازار دیده ام .ولی آنها را نخوانده ام.ترجمه غبرایی دلنشین است و دارای سبکی خاص!نکته جالب توجه آنکه از نقطه گذاری در این رمان استفاده نشده است.کوری یک تمثیل است.تمثیلی از رفتارهای آدمیان در این کره خاکی.از جامعه کوچک خانواده گرفته تا کل جهان!به قولی کوری یک موعظه است.برخی از صحنه های کوری انسان را شدیدا بر سر جای خود میخکوب می کند.آنچنانکه بعد از خواندن کوری تا چند روز در همان فضاها سیر می کنیم.گوبی دنیا را سفید می بینیم.ترجمه کوری چیزی در حدود 8 سال پیش به بازار آمد.اما همچنان در زمره آثار تحسین برانگیز ادبیات جهان است.خواندن آن را به همه دوستان عزیزم توصیه می کنم.از نظرات دوستان خوبم درباره رمان کوری به گرمی استقبال می کنم و مشتاق فراگیری نکاتی هستم که احیانا در هنگام خواندن این کتاب از دید من دور مانده است.

 

پیوست:

 

مژگان  گرامی مرا به بازی "ایده آل من" دعوت کرده است.از لطفش سپاسگزارم.تمثیل باربا پاپا را که خود به کار برده به نظرم جالب آمد.اما باربا پاپایی که با ایده آل های انسانها ساخته شده باشد بسیار سخت به دست می آید.روزگاری شنیدم که انسانها اشیا و لباسهای از پیش ساخته شده اند.فقط کمی می توانند جا باز کنند.درست مثل کمر یک شلوار!حال میزان انعطاف این باربا پاپا بایستی تا چه اندازه باشد تا به ایده آلهای انسان نزدیک شود مهم است.

ایده آل من آرام است.هم در درون و هم در بیرون.امیدوار است.صادق است.همدم لحظات سخت زندگی است.مشتاق است.در مصاحبتش آرام می یابی.با او راز دل می گویی.در نگاهش شادی موج می زند.پیش از این در اینجا از او به رفیق عمر تعبیر کرده ام.ایده آل من در یک کلام رفیق عمر است.

ضمنا رمان کوری همچنان رمان ایده آل من است!

 

خارج از دستور:

 

دوران بقا چو باد نوروز گذشت

روز و شب ما به محنت و سوز گذشت

تا دیده نهادیم به هم صبح دمید

تا چشم گشودیم زهم روز گذشت

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط فرهاد  | 

نمی دانم چرا در این سالیان اخیر نوروز که می آید دلم می گیرد!حس نوستالژیکی در ذهنم خانه می کند.برعکس روزهای کودکی که از ذوق و شوق فرارسیدن نوروز در پوست نمی گنجیدم.پوشیدن لباس نو عیدی گرفتن از بزرگترها تعطیلات و بسیار چیزها که مایه دلخوشی برای ما کودکان آن روزها بود.اما چه حس غریبی است این چندین سال اخیر !سال که تحویل می شود گویی قلبم می خواهد از سینه بیرون بجهد!غم سنگینی وجودم را فرا می گیرد.نه از حسرت سالهای رفته عمر و نه از نگرانی آینده!فقط حسی است که شاید چند روزی بعد از نوروز رخت بر بندد و برود.شاید نوعی تداعی خاطرات قدیمی از دوستانم و جاهایی که از آنها خاطراتی دارم که با به یاد آوردنشان منقلب می شوم.

امسال با پرواز بهترین دوستم این غم برایم چندین برابر شده است.

 

چه بهاری است که آفت زده فروردینش!

که لجن می چکد از چارقد چرکینش

چه بهاری است که در دایره ای از کف و خون

دم به دم می چکد از داس شقایق چینش...

                                                             بیابانکی

 

یاد تقویمهای خاندائی روزنامه ها به خیر که هرسال از بیست روز مانده به عید می خرید و به هر که می شناخت عیدی می داد.

امسال جایش خالی است و من در اولین روز نوروز در گورستان در کنار خانه ابدی او خواهم بود.با فنجانی قهوه گلدانی شب بو وویژه نامه نوروزی روزنامه اطلاعات!روانش غرق شادی باد.

با همه این احوالات

دوستان عزیزم!

نوروزتان پیروز...

 

زنده یاد حسین وجدانی (خاندائی روزنامه ها)

 

پیوست ۱:

 

نازنین آمدو دستی به دل ما زد ورفت

پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت...

                                                        سایه

 

پیوست ۲:

 

ای آبشار نوحه کنان بهر چیستی؟

چین بر جبین کشیده به فریاد کیستی؟

دردت چه درد بود که چون من تمام شب

سر را به سنگ می زدی و می گریستی؟!!!

                                                              اقبال لاهوری

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت   توسط فرهاد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM