آبي ، هسته تمثيل مراقبه و مشاهده است . |
قاصدک در دل من
همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب...
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تورا منتظرند...
پس از درگذشت هولناک استاد مشکاتیان هرکس به نوعی وظیفه خود میدید که چیزی بنویسد .اما این میان سخنانی شنیدیم که به گمانم اگر تحلیل نشوند در حق استاد مشکاتیان جفا خواهد شد.
به آنها که استاد را در حد یک نوازنده خوب سنتور پایین آوردند کاری ندارم.از انها كه او را آهنگساز خوبی هم خطاب کردند میگذرم كه اینها یا حسودانی هستند كه نمیتواند اقرار کنند استاد مشکاتیان نه کم نظیر كه
بی نظیر بود یا غافلانی كه قدرت درک عظمت استاد را ندارند یا هردو و هرکدام باشند مرا با ایشان کاری نیست.
اما دوسخن به گمانم صحیح نیست و باید با دقت اصلاح گردند.
زیباترین سخن را در مورد مرگ استاد مشکاتیان آقای درویشی گفتند و به دلها نشست چون از دل برخاسته بود :
گفتند پرویز مشکاتیان به قتل رسید .آری من نیز چنین میپندارم اما آیا قاتل را درست شناسایی میکنند؟
آیا فکر نمیکنند در مورد میزان نقش وزارتخانه ارشاد در مرگ استاد اغراق میکنند؟آیا این اداره هرگز بخاطر مجوز کنسرت استاد را آزار داده بودند؟نمیخواهم از این وزارتخانه دفاع کنم بلکه میخواهم بگویم واقع بین باشید.
اوضاع برگزاری کنسرت یکی از دهها دلمشغولی استاد بود.اما مشکل اصلی ِ ایشان نبود.
استاد درویشی احتمالا بهترازمن میدانند كه استاد مشکاتیان چقدرازهمرهان سست عناصر خود در رنج بود.
آن شب تیره ای كه استاد نمیدانست قبا ی ژنده اش را به کجایش بیاویزد توسط خیلی موارد تیره شده بود.
و روزنه های نوری هم كه وجود داشت همان همرهان قدیم و جدید استاد میگرفتند.
همانها كه درمراسمش هریک وامصیبتا سردادند ولی درحیاتش چه ناسزاها که پشت سرش وگاهی وقیحانه تر در مطبوعات نگفتند.
از آقای استاد درویشی میپرسم آیا شما مصاحبه استاد را نخوانده اید كه گفت: زین همرهان سست عناصر دلم گرفت؟آیا نخواندید كه جائی دیگر گفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم؟
اینکه هربار که استاد از ایران سخن میگفت میگریست را نمی توان احساسی تحلیل کرد.
ابرهای همه عالم شب و روزدر دلش میگریستند اما این را سیاسی نکنید. شرایط فرهنگی جامعه هم شریک جرم هستند واز همه مهمترآیا نقش همراهان را نادیده می انگارند ؟از هیچ کس نام نمیبرم چرا كه همه را دیدم كه با ظاهری گریان او را پرویز خطاب کردند.از کسی که 20 سال از او کوچکتر بود تا همانها كه در ۲ کنسرت اخیر استاد چه ها كه در مطبوعات نگفتند. ولی حالآ « پرویز» یگانه ای شده بود كه نمیدانستند چرا خانه نشین شده! چرا راه دور میروید.به مطبوعات ۶ سال گذشته سر بزنید و سخنان قبلی خودشان را بخوانید تا بدانید چرا پرویزشان افسرده شده بود.... .
آری
استاد دل شکسته بود اما با او هرچه کرد آن آشنا کرد...
دومین نکته ای که حتما باید به آن توجه کرد این است كه آیا مگراستاد مشکاتیان خانه نشین شد بود كه اینها انقدر میخواهند علتش را کشف کنند؟
آیا میتوان کسی را خانه نشین دانست كه سال ۸۴ کنسرتی با ابهت بینظیر در تاریخ موسیقی ایران داد و سال ۸۵ هم نوارتکنوازی بینظیری داد[تمنا] كه درآن استادی خود را درمرکب نوازی نشان داد و کنسرتی بینظیر تر در سال ۸۶ اجرا نمود ؟
آیا این بی انصافی در حق یکی از پرکارترین اساتید موسیقی ایران نیست كه او را کم کار بنامیم؟
البته اگر به آنچه اساتید دیگر سالی دوبار در اروپا و یا ایران اجرا میکنند میگوئید "کار" من با شما موافقم كه بگویم استاد مشکاتیان نه تنها کم"کار" بود كه اصلا در زندگی خود "کار" ی نکرد!
اما اگر منظورتان از واژه ی "کار" اثر موسیقائی است آنوقت است كه اگر نگویم تنها کسی كه در سالهای اخیر "کار" ی به گنجینه ی موسیقی ایرانی اضافه کرد لااقل یکی از معدود کسانی است كه چنین کردند. والابه۱۰-۲۰ نفر را روی سن بردن و آهنگ موزونی را باهم نواختن كه نمیتوان نام اثر موسیقائی نهاد.وانها كه می اندیشند با چنین حرکتی نامشان در تاریخ به عنوان هنرمندان پرکار ثبت خواهد شد اشتباه میکنند. و اصولا استاد مشکاتیان اهل شاهکار بود نه اهل کار.كه کار متعلق به رده ی دیگری از هنرمندان است.و استاد حسن ناهید چه زیبا گفتند كه هنرمندی كه رو به تولیدات انبوه نمیآورد هنرمندیست كه به شعور شنونده احترام میگذارد
در پایان میگوبم همین تشبیه مرگ ققنوس موسیقی ما به قتل کافیست كه دست استاد درویشی را ببوسم .اما خواهش میکنم واقع بین باشید.
شاید خیلی نزدیک ببینید...
آرشام قادری
نوازنده تار و سه تار
آبان ماه 1388
به کوچه های اطراف هتل نادری توی خیابان جمهوری که نگاه می کنی احساس می کنی که به چهل سال قبل باز گشته ای!خانه های قدیمی و کوچه های تنگ.دیوار های کثیف و دود گرفته.دل و جگر فروشها و کبابی های توی خیابان.مردمی که با لهجه داش مشدی صحبت می کنند.نوع حرفهایی که با یکدیگر ردو بدل می کنند.همه و همه برایت نشان از تهران قدیم دارد.و اما کافه نادری!در سال 1306 یک مهاجر روسی با نام خاچیک مادیکیانس این کافه را دایر کرده است. به کنار هتل نادری که می رسی مشامت از بوی قهوه آسیاب شده انباشته می شود.این بو از داخل یک مغازه کوچک کنار هتل به مشامت می رسد.تابلوی کنار هتل عبارت تریا نادری را نشان می دهد. اگر دفعه اولتان باشد با خود می گویید:نکند اشتباه آمده باشم!اینجا را به نام کافه می شناخته ام!اما درست است.نام کافه کمی قدیمی بوده و مدرنیته شامل حالش شده و تبدیل به تریا شده است!هرچند همان نام هم از زبان فرانسه وارد زبان ما شده است.اما بر خلاف این بروز رسانی داخل کافه همان ساختار قدیمی خود را حفظ کرده است.به جز یک رنگ نسبتا تازه که به دیوارهایش زده اند.حتی لوستری که از سقف آویزان است احتمالا مربوط به چهل سال قبل است.صندلی ها همگی قدیمی و مربوط به همان سالهاست.رستوران توسط یک در از تریا جدا می شود.قیمت غذا در رستوران بسیار گران است و نوع غذا ها هم یاد آور همان سالهاست.بیف استرو گانف و بیفتک و از این قبیل.همانجا توی تریا که بنشینی و به حرفهای در و دیوار کافه که گوش بدهی چیزهایی دستگیرت می شود.از روزهایی که اولین محافل ادبی در اینجا شکل می گرفت و وصف آنها را در کتابها خوانده ای.جالب است که گارسونها هم همان گارسونهای قدیمی هستند.پیرمردهایی با بیش از چهل سال سابقه کار!پول میز را هم خودشان شخصا از شما می گیرند.باغ کافه هم دیدنی است.گلدانها و حتی نوع گلهایی که کاشته اند همانهاست که سالها پیش در خانه مادر بزرگهایمان می دیدیم!گویی این گلدانها را هم هرگز از جایشان تکان نداده اند.خوب که گوش می دهی آنها هم با تو حرفها دارند.از روزهای دور .از زمانی که یکی از قدیمی ترین مهمانخانه های ایران در اینجا شکل گرفت .عکسهای زیبایی از نمای قدیمی کافه به دیوار زده اند.دلت نمی آید کافه را ترک کنی اما وقت رفتن است .عده ای می خواهند بنشینند و منتظر رفتن ما هستند .
مهمانخانه نادری - ۱۹۴۷ میلادی
پیوست۱:
فنجان قهوه که ازدهانی به دهان دیگر می رودمی چرخدوانسان می تواند درآن آثاربرجای مانده ازخویشتن فردی راببیندکه ساعتی پیش درکافه بوده است وبه خویشتن شخصی بیندیشدکه ساعتی بعدبه کافه خواهدآمد.این همه درفاصله میان آتش زدن ودودکردن دوسیگاراتفاق می افتد.
کورتاسار
پیوست ۲:
آری من آن جمعهای شبانه رادوست داشتم:
گیلاسهای پراز یخ برمیزی کوچک.
بخار خوش بو ورقصان قهوه
گرمای مطبوع آتش سرخ
شوخی های تند وتیز ادبی
ونگاه نخستین یک دوست
شرم آگین ووحشت زده.
آنا آخماتوا
خارج از دستور:
عشق مردم خوار است و او مرد می خورد و هیچ باقی نگذارد.اگر جمال بر کمال بتابد بیگانگی معشوق را نیز بخورد و لیکن این سخت دیر بود.
سوانح احمد غزالی
نوروز که فرامی رسد خیالت آسوده می شود که می توانی کتابهایی را که فرصت خواندن آنها را پیدا نکرده ای بخوانی.شهر هم آنچنان شلوغ است که اگر پا را از خانه بیرون بگذاری خیل عظیم مسافران نورروز ی چنان ترافیکی برایت ایجاد می کنند می کنند که ترجیح می دهی بروی همان گوشه خانه و به مطالعه کتابهایت بپردازی.اینجا بر عکس تهران که در نوروز قو پر نمی زند غلغله ای است آن سرش ناپیدا!
اسم کتاب آمد یادم افتاد که در روزنامه از قول یک کتابفروش تهرانی نوشته بود که روزی که کارو کاسبیش خیلی کساد بوده آقایی وارد مغازه می شود و ضمن ارائه یک چک پانصد هزار تومانی تقاضای سه متر کتاب می کند!بله سه متر کتاب !گویا همسر این آقا در اتاق پذیرائیش کتابخانه ای داشته که می خواسته آن را با نفیس ترین کتابها پر کند و طول قفسه کتابخانه خانم سه متر بوده است!از طرفی خانم مهمانی دوره ای دارند و تا دو روز آینده کتابها را نیاز دارند که در قفسه ها بچینند!دستشان درد نکند.لااقل کمی چشم مهمانها را با منظره کتابها نوازش می دهند و همین می تواند باعث شود که مهمانهای محترم بفهمند چیزی به اسم کتاب هم وجود دارد.هرچند خوانده نشود و فقط در یک قفسه سه متری جای داده شود!
پی نوشت 1:
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست
احمد شاملو
پی نوشت 2:
بهین جشن نوروز ,مهین یادگار نیاکان را پیشاپیش به حضور همه عزیزانم و یاران همیشگی هنر آبی ودوستان عزیز حقیقی و مجازی که در این مدت دو سال و نیم با من همراه بودند شادباش می گویم.
به مغازه کله پزی که رسیدم چند نفری توی صف ایستاده بودند.چند نفر هم سر میزها داشتند کله پاچه یا سیراب و شیردان و یا احتمالا پاچه پلو و نگاری می خوردند.حالا اینکه چرا اسمش را گذاشته اند نگاری من هنوز نفهمیده ام.چون به تنها چیزی که شباهت ندارد نگار است!این کله پزی را خیلی دوست دارم.حالا اصلی ترین دلیلش را اگر بخواهید بدانید می گویم.اینجا به خاطر رعایت اصول بهداشتی پول را با انبر از دست مشتری می گیرند و بقیه آن را هم دوباره با انبر به مشتری پس می دهند.گاه استاد کله پز با چنان مهارتی به دنبال یافتن یک اسکناس همه اسکناسها را با انبر به هم می زند که یک لحظه فکر می کنی این دخل نیست و منقل کباب است و این اسکناسها هم زغال است و اینجا هم مغازه کبابی است!خلاصه من با این استفاده بهینه از انبر توسط کله پز یاد شده بسیار عشق می کنم و هر وقت بخواهم بعد از مدتها قید بالا رفتن کلسترول و اینجور چیز ها را بزنم و کله پاچه ای بخورم مستقیم به این کله پزی می آیم. چون اصلا خوردن کله پاچه ای که آغشته به آلودگی اسکناسهای موجود در دست چاق و گوشتالو و آبکی کله پزهای محترم است به دلم نمی چسبد.
خلاصه توی صف بودم و منتظراینکه نوبتم بشود.در ذهنم حساب می کردم که چه بخرم؟یک بنا گوش که البته خود آقای کله پز بناگوشت تلفظ می کنند و اهل فن می فهمند که منظورشان از گوشت همان گوش است.یک جفت چشم که وقتی به کله نگاه می کنی چنان از حدقه در آمده اند و به تو نگاه می کنند که شاید با زبان بی زبانی می خواهند بگویند:شما آدمها خجالت نمی کشید؟به چشمهای ما هم رحم نمی کنید؟اما در اینجا همان بهتر که به قول اصفهانی ها برای اینگونه چشمها با آن نگاه اسف بار یابو آب بدهی و یک جفت چشم هم مطالبه نمایی.چون به عقیده من لذیذ ترین ودر عین حال زیباترین عضو گوسفند زبان بسته بدبخت همانا چشم هایش است.چنان که رمان بسیار شیرین و دل انگیز چشمهایش بزرگ علوی واستاد ماکان نقاش را برایت تداعی می کند که بارها آن را خوانده ام و عاشقانه تر از آن در میان معاصر ها نخوانده ام!
ازطرفی نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای که از قضا پزشک هم نبود گویا یک بار توی صف نانوایی گفته بود:پاچه و بخصوص پاچه دست که سفید تر و خوشمزه تر نیز هست از آرتروز پیشگیری می کند.ما مردم بخت برگشته منتظر در صف نان هم که همواره منتظر اینگونه تجویز های تجربی هستیم همانجا برنامه ریزی کردیم که پاچه دست را در برنامه غذایی خود جای دهیم.به ویژه خود من که تصمیم گرفتم دو جفت پاچه دست هم بگیرم که لا اقل با اینهمه دوندگی و از این در به آن در زدن پاچه دستها قوتی بشود برای دویدن بهتر و پیشگیری از ابتلا به آرتروز!
همینطور که کله یکی از گوسفندها وقیحانه و طلبکارانه به من زل زده بود به یاد داستانی از مولانا افتادم که مضمونش این بود که زنی مقداری حبوبات و نخود و لوبیا و عدس و غیره را می جوشاند و بعد با شدت آنها را می کوبید.ناگهان نخود و لوبیا ها به صدا در آمدند و از زن پرسیدند که ای زن سنگدل مگر ما چه گناهی کرده ایم که اینچنین به روز ما می آوری؟زن گفت:نگران نباشید.شما قرار است به داخل بدن یک انسان بروید و در آنجا به شعور و آگاهی و درک و بینش و خرد تبدیل شوید و همین ارزش جوشانده شدن و له شدن را دارد.یا به یاد زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس افتادم که گفته بود انسان باید غذا یی را که می خورد به شور و شعر و دانش و فعالیت و عشق و خیلی چیزهای خوب دیگر تبدیل کند وگرنه آن را حرام کرده است و دیگر انسان نیست و با عرض معذرت کارخانه کودسازی است.
غرق در این افکار بودم و اینکه حالا مثلا این چشم یا این پاچه دست یا این بناگوش با این شکل و شمایل قرار است در مغز من به چه چیزهای مفیدی تبدیل شوند که ناگاه دست تپل جناب کله پز را دیدم که به طرفم دراز شده بود و از من می پرسید:گوشت بدم؟!(که آخرش نفهمیدم گفت :گوش بدم یا گوشت بدم؟!)زیر چشمی نیم نگاهی به انبر قشنگش انداختم و قابلمه را به سویش دراز کردم.
پی نوشت :
و صبحانه
ونان گرم
وپنجره ای
که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده می شود
و طراوت شمعدانیها
در پاشویه حوض.
احمد شاملو
یک مثل معروف فرانسوی هست که می گوید: ترجمه اگر وفادار باشدزيبا نيست واگر زيبا باشد وفادار نيست.(با عرض معذرت با اندکی تحریف نقل شد). وقتی صحبت از ترجمه شعر می شود انگار که می خواهی جهانی را به جهان دیگر پیوند دهی.دو فرهنگ متفاوت دو زبان متفاوت و دو لحن متفاوت.اینکه اصولا در ترجمه شعر باید الزاما وزن وآهنگ شعر به شکل آهنگین فارسی در آید یانه خود جای بحث دارد.من بر این عقیده ام که انتظاری که مخاطب از شعر جهان دارد با انتظارش از یک شعر کلاسیک فارسی به کلی متفاوت است.اما تر جمه شعر می تواند در بسیاری از جاها آن مفهوم زیبای اولیه را به اصطلاح بکشد(به ضم کاف).به بند اول شعر حیدر بابایه شهریار و ترجمه فارسی آن دقت کنید.سعی کنید حتی اگر ترکی نمی دانید شعر ترکی را بخوانید و بعد فقط به آهنگ دلنشین آن دقت کنید.حال آن ترجمه فارسی که تازه مترجم خوبی چون بهروز ثروتیان آن را ترجمه کرده است بخوانید.اتفاقا ترجمه دلنشینی است.اما حتی مخاطبی که یک کلمه ترکی نمی داند اصل شعر بیشتر به دلش می چسبد:
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه
ترجمه:
حيدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
.........
حال ببینید فیتز جرالد در ترجمه شعر حافظ چه کرده است.چنان وزن را به شعر خورانده که گویی خواسته وزن شعر در انگلیسی تحت الشعاع معنای آن قرار گیرد.به این بیت دقت کنید:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر زلذت شرب مدام ما
ترجمه:
Oh!ignorant of our permanent pleasure in wine!
We take wine for friends reflectin there in shine.
دلم می خواهد بدانم همان حسی که از خواندن شعر حافظ برای خواننده فارسی زبان ایجاد می شود با خواندن این ترجمه برای یک اروپایی هم به وجود می آید یا صرفا آن را چون متنی کوتاه می خواند و رد می شود؟این را باید خود اروپائیان پرسید.
نمونه هایی از این دست بسیارند.در ترجمه اشعار مارگوت بیکل توسط احمد شاملو برگردان ماهرانه وی تا بدانجاست که گویی یک شعر سپید فارسی می خوانیم!مثلا:
میلاد یکی کودک
شکفتن گلی را ماند
چیزی نادر به زندگی آغاز می کند
گویی که نادره نخستین است
و نادره آخرین.
اینجا دیگر از وزن هم اثری نیست .اما زبان زبان شاملو است.اگر کسی نداند شعر از بیکل است ممکن است شعر را ناخودآگاه سروده شاملو بداند.
شاعری چون پابلو نرودا از یک کشور کاملا متفاوت زمانی می تواند در دل مخاطب ایرانی خود را جای دهد که ذوق مترجمی چون پوری به کمک بیاید و مثلا بگوید:هوا را از من بگیر خنده ات را نه!
در غیر اینصورت مفهومی که در کشوری چون شیلی از آن استنباط می شود می تواند کاملا متفاوت باشد از برداشتی که ما در اینجا داریم.این یکی را از نرودا بخوانید و ببینید که آیا اثری خوشایند در خواننده فارسی زبان دارد یا نه:
دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواريت, آن دور, به پروانه
ناله ي كبوتري بخشد.
مرا مي شنوي
صدايم نزديكت نيست...
هیچ شده از شنیدن یک ترانه کردی ترکی یا غربی لذت ببرید در حالی که هیچ از زبان آن متوجه نمی شوید؟این همان حس است.همان چیزی است که حافظ "آن "می نامد.شعر هم چنین است.گهگاه متن اصلی چنان شیرینی و جذابیتی دارد که ترجمه نمی تواند داشته باشد.
ترجمه شعر قواعد و الزامات خود را دارد .اما اسارت در چار چوب این قواعد نیز به خشکی ترجمه می افزاید.
پی نوشت1:
شعری کوتاه از احمدرضا احمدی را با قلم ناتوان خودم ترجمه کردم.امید که مقبول طبع ظریفتان واقع شود:
می بینم و
می شنوم
پس چگونه جهان در زیر پایم
گم می شود
خوشه انگور همراه دارم
و سبدی مه
انگور ها گم شوند
سبد مه چون آفتاب
بر می آید
ومن جوان می شوم!
I see and
I hear
So , how the world lose under my foot
I have a bunch of grapes
And a basket of fog
The grapes lose
The basket of fog
Rises like sunshine
And I grow young
پی نوشت 2:
دو اصطلاح ترجمانی و تر زبانی را از کتابی به همین نام نوشته میر جلال الدین کزازی وام گرفته ام.
یک شنبه سیزدهم بهمن ماه هشتاد و هفت.روز جهانی تالابها.به دعوت یک انجمن زیست محیطی در تالاب گاو خونی هستم که می گویند رو به زوال است!جایی که زاینده رود به آن ختم می شود.پا که بر زمین می گذاری در گل و لای فرو می روی.تلخی سنگین شدن کفشهای آغشته به گل را به جان می خرم تا به کنار تالاب برسم.وقتی به تالاب که اکنون کم آب شده می نگرم آرامشی ژرف در آن می بینم.گویی اینجا بن بست است.هرچه هست راکد مانده و تالاب هم در خواب!از آن خوابها که گاهی آرزویش را داری!فقط گهگاه صدای یک فلامینگو کمی این خواب را پریشان می کند و باز از نو تالاب به خواب می رود!سیاه کوه همچنان ستبر در این حوزه واقع شده و از دور دیو سیاهی را ماند!
به کودکی هایم پرواز می کنم.آن زمان که اینجا راباتلاقش می خواندند و یک بار آمده بودم.چند بوته گل قرمز خودرو در آن یادگاری است که در ذهن و اندیشه خود از آن دوران دارم.دمدمه های غروب که می شود تالاب و اطراف آن فضای دلگیری را رقم می زند.گویی از آن نشاط صبحگاهی و پرواز دسته جمعی پرندگان اثری نیست.
وقت رفتن است.تالاب را به حال خود وا می گذارم. خواب شبانگاهیش را دیگر حتی فلامینگو ها هم پریشان نمی کنند.پس ما هم می رویم تا وقت دگر.
تالاب گاوخونی
پیوست:
مفهوم خواب تالاب را از شفیعی کدکنی وام گرفتم.چون ناخودآگاه با دیدن تالاب شعر زیبایش را زمزمه کردم:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کارام درون دشت شب خفته ست
بیدارم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست
خارج از دستور1:
بسیار مشو غره بدین حسن دلاویز
کاین حسن دلاویز تو را عشق من آراست
جمعیت حسنی که سر زلف تو دارد
از جانب دلهای پراکنده شیداست
سلمان ساوجی
خارج از دستور 2:
شنیدم که از بهرام بیضایی در جشنواره فیلم فجر تجلیل کرده اند.حیفم آمد این جمله از دیباچه نوین شاهنامه اثر وی را که فردوسی خطاب به همسرش می گوید در اینجا نیاورم:
تو را برای همه ات می خواهم که از مهربانی چون بارانی. گاهی اگر چند تند شود,اگر بروی خشکم!
دیدید آدمهایی را که مخلوط فارسی و انگلیسی صحبت می کنند؟!از کلماتی مانند ,ok ,yes, no,thank youو کلماتی از این دست لابلای صحبتهایشان با لحن غلیظی می شنویم.اگر از اینگونه افراد بخواهیم یک ایمیل را به زبان انگلیسی بنویسند و یا یک جمله ساده را از انگلیسی به فارسی تر جمه کنند یا یک مکالمه ساده روزمره انگلیسی را انجام دهند به میزان دانش زبان انگلیسی ایشان پی می بریم.
تا بحال چوبی را در ته یک جوی کم عمق تکان داده اید؟حتما دیده اید که چگونه مملو از گل می شود؟روزگاری نیچه گفته بود:جوی های کم عمق برای آنکه کسی به میزان عمقشان پی نبرد خود را گل آلود می کنند.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
دو ماجرا را براي شما نقل مي كنم:
بخش اول:
با یک آژانس جهانگردی و مسافرتی تماس می گیرم و سراغ كارمندي را می گیرم که قرار است در مورد یک سفر مرا راهنمایی کند.خانمی که گوشی را بر می دارد با لهجه بسیار خاصی می گوید:الا ن پشت کانترشون نیستند!می پرسم:خانم خیلی ببخشید!منظورتان از کانتر(counter) پیشخوانه؟ خانم که حتی املای کلمه کانتر را هم نمی داند چه رسد به معنای آن منظور مرا متوجه نمی شود و می پرسد :پیشخون چیه آقا ؟مگه اینجا مغازه بقالیه؟اینجا یک آژانس بین المللی معتبره!!!و با غیظ گوشی را قطع می کند.
بخش دوم:
در هواپیما نشسته ام.زمان پذیرایی فرا رسیده و مهمانداران مشغول حرکت دادن چرخ دستی مخصوص پذیرایی از مسافرین هستند.چای و قهوه هردو هست و مهماندار از هر یک از مسافران می پرسد که چای میل دارند یا قهوه؟به ردیف نزدیک صندلی من می رسد. خانمی بسیار شیک و آرایش کرده در آنجا نشسته است.مهماندار از وی می پرسد:خانم چای میل دارید یا قهوه؟خانم با لحن خاصی در جواب می گوید:کافی (coffee) لطفا!که ای کاش آن لطفا را هم پلیز (please) ادا می فرمودند که میزان پرستیژشان به حد کمال برسد!
پیوست:
زندگان سه کسند:یکی زنده به جان یکی زنده به علم ویکی زنده به حق.
او که به جان زنده است زنده به قوت است و به باد(هوا,روزی).
او که به علم زنده است زنده به مهر است و به یاد.
او که به حق زنده است زندگانی خود بدو شاد!
رشید الدین میبدی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|